...عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند...تقدیم به صبورترین و مهربانترین وفداکارترین همسفر دنیا وقتی هستی آنقدر محو تماشا و در کنار تو بودن هستم که از گذر سریع لحظات غافل می شوم دوست دارم این لحظات کنار هم بودن را تا بی نهایت ادامه دهم... وقتی هستی همه چیز "تو" می شود و من سراپا چشم نمیدانی... نمیدانم.. هیچ کس نمی داند که چه قدر عاشقت هستم چه قدر برای کنار تو بودن پرپر میزنم چه قدر همیشه نگرانت هستم همیشه چشم به راهت هستم خدایا این عشق پاک را از ما مگیر هر روز بر این عشق فزونی بخش و آن را شعله ور تر کن
این چند روز - مدی و خوابالو
X
تبلیغات
رایتل











































مدی و خوابالو

چه تو قصه چه حقیقت...یکی بود یکی نبود

سلام دوستان     

 امیدوارم حالتون خوب باشه و این نیمچه تعطیلی بهتون خوش گذشته باشه  

خبرایی که تو این چند روزه که آپ نبودم اتفاق افتاد: 

1.چهارشنبه به طرز وحشتناکی غافلگیر شدم...سمانه بهم گفت که سامان بهش پیشنهاد  

 

آشنایی و دوستی داده و من در ابهام تمام به سر میبردم ضمن اینکه بسیار خوشحال شدم 

 

2.پنجشنبه کار خاصی نکردم و تو خونه بودم...عصرش با بهار رفتم بیرون و برای خواهرشوهر عزیز  

 

گل خشک معطر گرفتم...  

 همون روز با بهار تصمیم گرفته بودیم رژیم رو بشکنیم و بریم ذرت مکزیکی بزنیم به بدن!  

اما از جلو مغازه عطر فروشی که رد شدیم فروشنده وسوسه کردمون که بریم تو و عطرای جدید  

 

رو بو کنیم    

ما هم دور از جون شما خر شدیم و رفتیم...رفتن همانا و چند تا شیشه عطر خریدنم همانا  

منم که دیوونه ی عطرم ...با اینکه سینوزیت دارم و نباید خیلی استفاده کنم اما دیوونه وار  

 

دوش عطر و ادکلن میگیرم  

 

تازگی ها هم به خوابالو سفارش 2تا عطر دادم که بگیره..ایشونم زحمت کشیدن و خریدند و جا 

 

 داره همینجا از زحمات ارزشمند همسر گرامی آینده تشکر به عمل بیارم(چی میگه؟!) 


خلاصه هرچی پول داشتیم دادیم واسه عطر و دیگه تنها پولی که برامون باقی مونده بود  

 

کرایه تاکسی بود و بدین ترتیب دور ذرت مکزیکی رو خط کشیدیم  

 

3.جمعه ناهار خونه خالم دعوت بودیم(چون یکی دیگه از خاله هام از شمال اومده بود) و جاتون  

 

خالی همگی دور هم جمع بودیم... 

 

شبش هم رفتیم خونه ی دخترخالم و همونجا یه آقای نسبتا محترم  رو که چشم دیدنش رو 

 

 ندارم به دلایل خاص ملاقات کردم ...  

 

 یکی دو ساعتم زدیم و رقصیدیم و من کمی شادباش جمع کردم  

 

اینم منم دارم میرقصم  

  

4.جمعه ناهار خالم که از شمال اومده بود خونه ما بود و رفتیم یه سر خرید و اومدم کمک مامان 

 

 واسه مهمونای شب...دهنمون سرویس شد بس که مهمون بودیم یا مهمونی دادیم 

 

جونم به کل از تنم درومد...20 تا مهمون داشتیم 

 

یه سره تو آشپزخونه بودم ..تازه سردرد شدید هم داشتم+گلو درد 

 

الان که دارم این پست رو مینویسم آرامش خاصی تو خونه برقرار شده...باید بودید و می دیدید 

 

که چه بلوایی بود... 

 بچه ها  

شوهرخاله وسطی 

شوهرخاله بزرگه و دوماد خاله وسطی و... 

پسرخالم و پسر داییم 

 

خاله هام   

دختر دایی کوچیکم با پسر دختر خالم 

 

آقایون با پرستیژ    

 

خانوم های با کلاس

 

 و قیافه منم دیگه اینجوری شده بود

بچه دختر خالم خفن شیطون و جیگره و همه ی عروسک های من رو اینور و اونور پرت و پلا 

 

 کرده بود   

 

 تازه ماشین های خودشم اینجا جا گذاشته   

 

پ ن ویژه:عید همگی مبارک..

 

پ ن 1:    

فردا خالم اینا میرن شمال و دوباره خونه سوت و کور میشه  

 

پ ن 2:  

الهی فدای خوابالو جونم بشم که 3 روزه تحویلش نگرفتم از دست این مهمونا   

خدایی خیلی ماهه..خیلی هوام رو داره...اگه من بودم حتما بهش گیر میدادم...  

به هر جهت ازش ممنونم  به خاطر صبر ایوبی که داره  

 

پ ن 3:اه اصلا حال ندارم 2شنبه برم دانشگاه...آخر هفته هم میخوام جشن تولد بگیرم..هنوز  

 

هیچکار نکردم 

  

پ ن 4:حرف واسه گفتن زیاد دارم اما حسش نیست دیگه چون سرم بدجور درد میکنه و از الان 

 

 عزا گرفتم واسه فردا که باید بشینم و خونه رو تمیز کنم به کمک مامان 

 

خوب با اجازه بزرگتر ها بنده رفع زحمت میکنم تا آپ بعدی  

 

در پناه خدا 

 

خدانگهدار 

  

 

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388ساعت 12:50 ق.ظ توسط مدی نظرات (46)




قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


کد آهنگ

کد موسیقی

کد ماوس